![]() |
![]() |
|
|
سال ها پيش
وقتي جوان تر بودم او روزي از روي صندلي بلند شد و به من گفت : دوستت دارم ! زمان ! اي دزدي كه همه چيز هاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن
هر چند حالا خسته و غمگينم و سلامت و قدرت از وجود من رفته است اما نگو پيرم زمان ! اي دزدي كه همه چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن او روزي به من گفت : دوستت دارم
بعضي ها وارد زندگي ما مي شوند و خيلي سريع مي روند بعضي ها براي مدتي مي مانند روي قلب ما رد پا باقي مي گذارند و ما ديگر هيچ گاه ، همان كه بوديم ، نيستيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:9 توسط مرضیه |
|
|
با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من ، من بچه بودم اونم به بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو می شناسه خندیدم . گفت: دوستیم گفتم: دوست دوست . گفت : تا کجا، گفتم:دوستی که تا نداره گفت: تا مرگ خندیدمو گفتم :من که گفتم :تا نداره گفت : باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه تا نداره گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن باز با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدمو گفتم: تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا سر اون دنیا اما من اصلاْ براش تا نمی زارم . نگام کرد نگاش کردم می خواست دوستیمون تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت :بیا برای دوستیمون یه نشون بزاریم گفتم: باشه تو بزار گفت: شکلات هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات ما تو یکی مال من باشه گفتم :باشه هر بار که می دیدمش یه شکلات می زاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من من شکلاتو می زاشتم تو دهنمو تند تند می مکیدم می گفت : شکمو ولی اون شکلاتشو تو یه صندوقچه قشنگ می زاشت. می گفتم: بخورش . می گفت :تموم می شه می خوام تموم نشه صندوقش پر شکلات شده بود می گفت :می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم . می گفتم: نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره ۱ سال ۲ سال ۷ سال ۱۰ سال ۲۰ سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم اومده امشب خداحافظی می خواد بره یه جای دور می گه میرم ولی زود بر می گردم من که می دونم میرهو برنمگرده یادش رفت شکلات بهم بده ولی من یادم نرفت ۲ تا شکلات بهش دادم یکی رو بخوره یکی رو بزار تو صندوقچش ولی اون هر دو تاشو خورد یادش رفته بود که صندوقی داره خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره ولی دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومو نخورد حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:5 توسط مرضیه |
|
|
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند ...
چشمانم سكوت كرده اند ... فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيم ديگرش را ابرها به اسارت برده اند ... دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمان هواي باريدن با ابرها ... در چشمان تو خيره مي شوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي ، شادمانه پرواز مي دهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم تو پلك مي زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي شود زمان مي وزد و ذر مسير ثانيه ها خاطرات من تبخير مي شوند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:57 توسط مرضیه |
|
|
خدایا ازت گله دارم
خدایا ازت دلخورم چرا با من اینجوری می کنی مگه چه گناهی به درگات کردم . چرا من چرا من باید .......... خیلی دلم گرفته دیگه خسته شدم اخه چقدر تحمل کنم خدا جون چرا راحتم نمی کنی دیگه نمی تونم . هیچ وقت فکر نمی کردم که از زندگی سیر شم هیچ وقت فکر نمی کردم آرزوی مرگ کنم . می دونم هیچ وقت زندگی مطابق میل ما نیست ولی مگه من چی ازت خواستم یعنی اینقدر خواستم بزرگ بود خدایا خواهش می کنم کمکم کن از این دنیا از این زندگی از همه چیز بیزارم توی این دنیا به این بزرگی کسی رو ندارم جزء .................... خدایا هیچ وقت ازم نگیرش اینو دیگه نگیر التماست می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:41 توسط مرضیه |
|
|
شبی که یاد تو را با ستاره می گفتم
به حال غمزده ام آسمان زار گریست سیه شبان مرا خون گرفت تا به سحر ز بس که چشم شفق بر شبان تار گریست چنان به ناله خروشید قلب نالانم که سطر سطر زمان بر غمش گواهی داد هزار مرتبه بانگ خدا خدا بر داشت خیال روی تو امیدهای واهی داد دهان شکوه گشودم به کاینات همه به عرش و فرش خداوند ناسزا گفتم ندیدم از غم و شادی به اختیارم هیچ چو اختیار نبودم چه نا به جا گفتم گذشت آن شب و صد ها شب دگر آمد که همچنان ز فراق تو دل پریشانم ستاره ها به نگاهم به طعنه می خندند هنوز هم من از این زندگی پشیمانم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:29 توسط مرضیه |
|
|
بر خاک سرد خفته بودم
با بانگ امیدت چه بی تابانه از خاک بر شدم نزدیکی ها امیدی بر نمی داد چه عاشقانه به دورها نگریستم و دورها چه بی صبرانه از پس نگاه منتظرانه ام محو می شدند و هنوز از باور عاشقانه ام تهی نشدم که غریبانه از خاک پر شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط مرضیه |
|
|
تو ای بال و پر من رفیق سفر من می میرم اگه سایه ات نباشه رو سر من تویی خود ، خود عشق که بی تو نفسم نیست کجا تو خونه داری که هرجا می رسم نیست اهل کدوم دیاری کجا تو خونه داری که قبله گاهم اونجاست هر جا که پا می زاری اهل کدوم دیاری گل کدوم بهاری که حتی فصل پاییز باغ ترانه داری ای دلبرم ای دلبر ای از همه عزیز تر ای تو مرا همه کس داشتن تو مرا بس تو اومدی به خوابم گفتی نیاز من باش ترانه ساز من باشد یه روزی راستی راستی همون شدم که خواستی شدی تو ، سرنوشتم برای تو نوشتم خسته ی دین و دنیا ملحد و بت پرستم تویی تو مذهب من من تو رو می پرستم با همه ی وجودم در طلب تو هستم در طلب تو بودم صدامو از تو دارم اما تو رو ندارم وای به روزگارم تو ای بال و پر من رفیق سفر من می میرم اگه سایه ات نباشه رو سر من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:34 توسط مرضیه |
|
|
محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذاب کوه بغض ، یه کوله بار خسته ام همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ روزگار چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبارها از غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:39 توسط مرضیه |
|
|
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي کني در حالي که هيچ بدي در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است که آن را رام نکرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه کاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:59 توسط مرضیه |
|
|
شما را به ابهت زمستان سوگند در برف آهسته گام بردارید شاید ... شاید چشمی پشیمان ردپایم را دنبال کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:24 توسط مرضیه |
|
|
نمی دونم کی و چطور وارد کلبه ی تنهاییم شدی !!!
اما میدونم که از خدا خواستمت ، نه از خودت پس همه چیز رو به همون خدایی می سپارم که این پازل بهم ریخته رو با اینهمه قطعه گمشده جور کرد شاید تقدیر چیز دیگری باشد اما هر چه باشد بدون بودنت غنیمته ، غنیمت می نویسم می نویسم همه ی درد ها را می نویسم برای تو می نویسم تمام آن لحظاتی را که بی عشق سر کردم بی عشق رفتم می نویسم همانطور که بخواهی همانطور که تو بخوانی چون تو خود خواستی که حرفهایم را با تو قسمت کنم می نویسم از همه ی روزهای دلتنگی از همه روزهای بی کسی از همه روزهایی که حتی سلامی نبود حتی احوالپرسی مختصری که من به همه ی اینها راضی بودم من می نویسم تمام سفیدها را برایت سیاه می کنم تمام نقطه ها را به سر خط می برم و برایت می نویسم می نویسم فقط برای تو می نویسم چشمهایم را می بندم تا تو را پیدا کنم تو همین حوالی هستی این را حس می کنم تو مهمان رویای شبانه منی برای نقطه پایان تنهایی تو تنها اسمی هستی که صدا خواهم زد عشق و وفا را با تو حس کردم از کلامت ، لحن صدایت تو برایم مظهر عشقی پاک ترین عشقم را تقدیم به تو می کنم شاخه های رز را به تو تقدیم می کنم با هزار بوسه ی عشق خاک کوی تو خاک پاکی است زیرا قدمهای استوار تو در آن پای نهاده قدمهای تو یعنی استقامت ، صدای تو صدای دریا قلب تو یعنی آرامش دریا عشق تو یعنی جزر و مد دریا پس بدان تا وقتی باشم و نفس بکشم نمی گذارم در این دریا غرق شوی این دریای عشق ماست بدان تا عشق ما زنده است این دریا طوفانی نمی شود آرامشی دارد که از قلب من و تو سرچشمه می گیرد آرامشی که دلهای من و تو را به هم آمیخت و آنها را جدا نشدنی کرد آرامشی را که در وجود توست را هرگز با چیز دیگری عوض نمی کنم صداقت حرفهایت را با جان و دل قبول دارم و گرمای دستانت را اگر نصیبی باشد و عمری باقی آرامش بخش این قلب عاشقم می دانم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:58 توسط مرضیه |
|
|
کاش غم من طوفان سهمگینی بود و من چون مرغ طوفان خود را به خشم او می سپردم ولی افسوس که غم من چون جویباری صاف است که همچنان میرود و دل مرا چون برگ مرده ای همراه خودمی برد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:56 توسط مرضیه |
|
|
تو که در باور مهتابی عشق
رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را می فهمی می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم بودن تو تنها نیستی تو خدا را داری و من هم ... و من هم ... آرامش چشمان تو ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:50 توسط مرضیه |
|
|
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس - که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کارم آید امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:49 توسط مرضیه |
|
|
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاری ام ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ ، کمر بر هلاک من ای شعر من بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخواست راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان به سوز دل من آگاه باش که از دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها ! رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من زمن بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید ! آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی من ، او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیم که رو کنم رو به هر دری او نیز مایل است به عهدی وفا کند اما اگر خدا بدهد عمر دیگری ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:8 توسط مرضیه |
|
|
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم ، در دلم شکفت به ناز بر لبم تا که خنده پیدا شد گل او هم به خنده ای وا شد هر چه بر من زمانه می افزود گل غم را از آن نصیبی بود همچون جان در میان سینه نشست رشته ی عمر ما به هم پیوست چون بهار جوانی ام پژمرد ، گفتم این گل ز غصه خواهد مرد ! یا دلم را چو روزگار شکست ، گفتم او را چون من شکستی است می کنم چون درون سینه نگاه آه از این بخت بد ، چه بینم ، آه ... : گل غم مست جلوه ی خویش است هر نفس تازه روتر از پیش است ! زندگی تنگنای ماتم بود گل گلزار او همین غم بود او گلی را به سینه ی من کاشت که بهارش خزان نخواهد داشت ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:2 توسط مرضیه |
|
|
خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کند : جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده خسته دل نگاه می کنم : آسمان بر روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هائی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست دارمش ... از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه می کنم : کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی . با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ئی که می مکد ترا سرزمین تشنه تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی .... خسته دل نگاه می کنم مثل موجها تو از کنار من دور می شوی ... باز دور می شوی ... با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام بوسه با کدام لب ؟ در کدام لحظه در کدام شب ؟ با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت ! با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره زمان کشید ؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید ؟ با کدام دست ؟ ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:30 توسط مرضیه |
|
|
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم گفت : باید از عشق حاصلی برداشت سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:21 توسط مرضیه |
|
|
منم تنها ترین تنها نذار تنها بمونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:10 توسط مرضیه |
|
|
خوابتو دیدم گل من
نم نم بارون تو چشات کاش می تونستم غمتو پرپر کنم بزیر پات گفتی به من برو نمون راهی نداری مهربون دیگه نگیر سراغمو بزار برم من بی شون منو ببخش اگه برات خوب نبودم ای نازنین شرمنده تر نکن منو با خوبیات تو پیش از این نگاه نکن به پشت سر خاطره هاتو پس بزن تو این هوای عاشقی بیا کمی نفس بزن بیا بگو ابرا برن آفتابی شه شهر نگات تو خلوت حضورمون بپیچه باز ترانه هات خوابتو دیدم گل من با هر نفس داد می زدم با من بمون تو این شبا اسمتو فریاد می زدم وقتی بیدار شدم دیدم جای تو خالیه هنوز گفتی مث پروانه باش آروم و بیصدا بسوز سوختم حالا یه عمریه خاکسترم رفته به باد دلخوش شدم به حرف تو عشق نمیره هرگز ز یاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:55 توسط مرضیه |
|
|
هنوزم عطر تو رو گونه هامه صدات تو ذره های جسم و جونم بیادت تنگ هر غروب دلگیر کنار قاب این شیشه می مونم چشام چشم انتظار دیدن تو ولی دوری زمن ای یار رفته به هر چی رو کنم یاد تو داره نشونی از تو و عشق گذشته صدات می پیچه هی تو گوشم انگار که این روزا واسه ما که گذشته نمی شه باورم این سرنوشتم که تو یک شب بیایی با یک جوونه تر و تازه کنی این گلدون خشک بری تو اوج رستن بی بهونه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:48 توسط مرضیه |
|
|
اشک چشات قد یه دنیا واسه من مقدسه
کی می گه بین من و تو عاشقی مرده اونی که مونده تنها هوسه مگه میشه چشای بارونیتو ببینم و با تو نبارم سرمو رو شونه های گرم تو دیگه نزارم مگه میشه تو رو از خودم مث جونم ندونم به خدا مثل همون روزا واست عاشقم و بازم همونم تو خیال کردی اگه بری از اینجا و منو تنها بزاری روی احساسم و عشقم بری و پا بذاری من فراموش می کنم روزای آفتابی با تو بودن و ... یه شبی مهمون ابر چشای غمزده ام باش همنشین من و این نگاه ماتم زده ام باش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:37 توسط مرضیه |
|
|
روز اول خورشید را آفرید روز دوم دریا را آفرید روز سوم صدا ها را آفرید روز چهارم رنگها رو آفرید روز پنجم حیوانات را آفرید روز ششم انسانها را آفرید روز هفتم خدا با خود اندیشید که چه چیزی را بیافریند و تو را آفرید تو را برای من آفرید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:18 توسط مرضیه |
|
|
در تب حسرت درچار حس خودخواهی شدم آشیانم را به هم پاشیدم و راهی شدم آمدم با سبک بالان ساحل بپرم در میان موج دریا طعمه ماهی شدم خواستم آهو شوم در پیش رو دشتی نبود خواستم تا باز گردم راه برگشتی نبود خواستم تا چون پرستو باز گردم از سفر لابه لای تنگنای شاخه ها بالم شکست خواستم سر سختیم را به همه ثابت کنم قهرمان بردباری ناگهان از پا نشست خواستم فریاد من تا آسمانها پر کشد هم ره فریاد من یک هم صدا پیدا نشد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:3 توسط مرضیه |
|
|
هنوز آن نگاه اخرت را و آن چشم هایت را از یاد نبرده ام تو در صفحه سیاه زندگیم تنها ستاره عشق و امید من بودی و هستی . در یکروز بهار که آفتاب مهربان با سخاوت بر روی گل ها نور هستی می تابانید تو نیز مانند رنگین کمان امید بر تن خسته و فرسوده من بر وجوه زخمی و بی رحم من عاشقانه تابیدی . از گرمای بی نهایت درونت که از عشق سر چشمه می گرفت هر لحظه بیشتر در درونم نفوذ کردی آری تو عشق را احساس را و هر چه را که می پرستیدی در رگ های خسته و نا امید من تزریق کردی تو از خوبیها گفتی و من از پاکیهای تو از عشق و گفتی و من از چشم های خیس و گریان عاشق آری تو قلبت را گشودی تا من در آن آرامگاه ابدی پناه گیرم و آرامش وصف ناپذیر را احساس کنم ای مهربان چه شد که یکباره مرا از آشیانه ام راندی و مرا به دست سرد و بی رحم سرنوشت سپردی تو دانستی که قلب مجروح و عاشق من تاب شکنجه های پایان ناپذیر دوری تو را ندارد . تو خود دانستی که کسی را جزء تو ندارم و نمی خواهم در تنهائیها و انزواها پناه بی پناهم باشد . چرا ؟چرا پس از مدتی دوری تو مرا از یاد خود کوچ می دهی اما این را بدان که پس از تو به انتظار پرنده های خوشبختی نمی مان که بر روی بام قلبم بیتوته کند هرگز ! و تو چون مصرع شعری زیبا خط برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با تو شکوهی دیگر هست باز هم قصه ای بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:28 توسط مرضیه |
|
|
پرسید چون دوستم داری به من نیاز داری یا چون نیاز داری دوستم داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش گفتم چون دوست دارم بی نیاز ترین آدم روی زمینم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:56 توسط مرضیه |
|
|
پدرم
باز می شود تو را بهانه کرد بهانه ی نفس تویی تویی که سرشار از طراوت مریم هایی هستی که بوی عشق می دهند پدرم باز می شود به تو اشاره کرد تویی که تکرار عشق در نبض زمانی شباهت تو با ماه آسمان این است : هر دو از آسمان هر دو مهربان و هر دو همچون دریا بیکران ... خیلی دوست دارم خیلی خیلی دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:44 توسط مرضیه |
|
|
خدایا خدایا اگر تو درد عاشقی را می کشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی پشیمان می شدی از اینکه عشق را آفریدی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:55 توسط مرضیه |
|
|
تنهای تنها
امشب در خلوت تنهایی ام آهسته آهسته بی تو گریستم کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند تا بدانی که بی تو چه می کشم ... کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو رودی از اشک به را انداخته ام ... و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من به تو این پیغام را می رساند که : امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته در حال فرو ریختن است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:50 توسط مرضیه |
|
|
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم اشکها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم و لبخندها دوباره به اشک تبدیل می شود اگر فقط اگر ببینم خیال رفتن داری اما بدان ... دوستت دارم از پشت این همه فاصله از پشت این همه حرف ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:42 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو اون فرشته اي كه وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را مي كشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند .
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|